تبليغاتX
با همـ ، در كنار همـ

با همـ ، در كنار همـ

*•..•*آمده ايم تا زندگي کنيم که قيمتي پيدا کنيم، نه اينکه به هر قيمتي زندگي کنيم *•..•*

fz0vbhy2p6shz8djda4h.jpg
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ساعت 2:10 قبل از ظهر توسط natanail


love

  به چشم من نگاه نكن ، دوباره گريت مي گيره   
                                     ساده بگم كه عشق من ، بايد تو قلبت بميره

                   فاصله بين من و تو،‌از اينجا تا اسموناست    

                                خيلي عزيزي واسه من،ولي زمونه بي وفاست

                

قسم نخور كه روزگار ، به كام ما دو تا نبود      

به هر كي عاشقه بگو ، غم كه يكي دو تا نبود                       

            بگو تا وقتي زنده‌ام ، نگاه تو سهم منه 

هر جاي دنيا كه باشي ،‌دلم واست پر ميزنه

                                                                                                                

براي اين در به دري ، تو بهترين گواهمي

دروغ نگو ، كه مي دونم هميشه چشم به راهم

                                    

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ساعت 4:2 بعد از ظهر توسط natanail |


سلام خدمت دوستان گلم...

سلام به تمامی دوستان عزیزو دوست داشتی...

از همگی بخاطر وقتیكه  میزارن و سر ميزنن ممنونم و تشکر ویژه از عزیزانی که با محبت ها و انتقادات و پیشنهادات و ارسال جملات زیبا این برادر کوچیکترشون رو مورد لطف قرار میدن. از اینکه بعلت مشغله گاهی نتونستم دعوت دوستان رو برای بازدید از وبلاگهاشون پاسخ بدم و بهشون سر بزنم عذرخواهی میکنم.میدونم که بهترین وبلاگ رو ندارم ،اما در عوض بهترین خوانندگان و دوستان رو با همین وبلاگ بدست آوردم. این اون رو جبران میکنه ..

امیدوارم همتون شاد باشید  وروزگاربرطبق مراد دلتون باشه.

غرق خوابم ... خوابم نمی برد ...
دیگر تلخی قهوه ، منگی الکل ، دود سیگار نیز مرا ارضا نمی کند ..
قلمم هم تکه تکــ ـ ـــ ــ ــ ـ ــه می نویسد ...
خسته شده ، از داستان تکراری اش که هر روز با آن دست و پنجه نرم می کند ...
دنبال چه می گردم در کوچه پس کوچه های این شهر مجازی ، خدا می داند ....!!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390 ساعت 2:12 قبل از ظهر توسط natanail |


يلدايتان اهوراييـ..

فرارسيدن بلندترين شب سال شب يلدا بر همگيتون مبارك

سلامـ...راستش هميشه واسه شروع مشكل دارم حرف كه زياد منتها همين آغازش سخته وگرنه بعدش كي از من وراج تر اما نمیدونم از کجا شروع کنم

به ديروز كه نگاه ميكنم و خاطرات گذشته رو مرور ميكنم خيلي دلم ميگيره چه روزهاي خوبي بود ولي حالا چي. روزهاي كه داره سپري ميشه تو فصل پاييز و صداي خش خش برگها لابلاي صفحات پاييز و كه مي شنوم و التماس مادري كه در حسرت دست هاي سبز تو مونده  ، كم كم دارم به اين باور مي رسم كه سر نوشت ما انسانها نثر ساده اي از حسرت و اشك و حرفي كه براي گفتن نيست وقتي چيزي يا كسي رو كه داريم قدرشو نميدونيم، .راست ميگن كه هيچ بشري بدون غم زندگي نميكنه. مطمئنم هركي تو زندگيش يه غمي داره كه بابتش ناراحته، دلتنگي هم حس خوبيه هم حس تنهايي به ادم ميده وقتي هم واسه كسي كه خيلي برات عزيز دلتنگي، دوست داري با خاطرهاي كه با اون بودي فكر كني،دوست داري با يكي درد دل كني كه اونم حس تو رو داشته باشه و دركت كنه، وقتي دلتنگي ارزو ميكني كه اون پيش باشه و هيچ دل خوشي براي شاد بودن نداري و لحظه شماري ميكني روز ديدار زودتر فرا برسه.هر شب مي خوايي خوابشو ببيني ولي نميتوني فقط تونستم به عكساش نگاه كنم و دلتنگتر بشم..دلم خيلي براش تنگ شده..حالم زياد خوب نيست  نميدونم چي بگم كاش بودي .......
خداوندا دوستاني دارم آينه تمام نماي تو، رسمشان معرفت ويادشان صفاي باطن.پس آنگاه که دست نياز به درگاه مقدست برميدارند دستشان را از آنچه درمرام کبرياييت است لبريز سازآرزو ميکنم فرو افتادن تک تک برگهاي خزان زده پاييزي ،آميني براي همه آرزوهاي قشنگ و بهاريتان باشد زاد روز خورشيد مهرآفرين ومهرگستر برشما مبارک

  يلدايتان اهورايي

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390 ساعت 4:55 بعد از ظهر توسط natanail |


You+me=ღ

نويسنده ها "سيگار "مي کشند...

شاعر ها" هجران"...

نقاش ها "تابلو"...

زندانبان ها "ديوار"...

زنداني ها "تنهايي"...

دزدها "سرک"...

مريضها" درد"....

بچه ها" قد"...

و من براي کشيدن "نفسهاي تو "را انتخاب مي کنم

http://sardtarazsard.persiangig.com/video/mf_342784754_9e9b40be473e561625894010940e1d77_large.jpg

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ساعت 8:48 بعد از ظهر توسط natanail |


محرم

پرسیدم از هلال ماه چرا قامـــتــــت خمیده است ؟

آهے کشید و گفت : ماه محــــــرم است

گفتم که چیست این محــــرم ؟

با ناله گفت ماه عزاے اشـــرف اولاد آدم اســـت

تسليت امامه غريبم...

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ساعت 9:43 بعد از ظهر توسط natanail |


نعمتـ بزرگـ

در يك پارك زني با يك مرد روي نيمكت نشسته بودند و به كودكاني كه در حال بازي بودند نگاه مي­كردند. زن رو به مرد كرد و گفت پسري كه لباس ورزشي قرمز دارد و از سرسره بالا مي­رود پسر من است . مرد در جواب گفت : چه پسر زيبايي و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسري كه تاب بازي مي­كرد اشاره كرد .
مرد نگاهي به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : تامي وقت رفتن است .
تامي كه دلش نمي­آمد از تاب پايين بيايد با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقيقه . باشه ؟
مرد سرش را تكان داد و قبول كرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند . دقايقي گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد : تامي دير مي­شود برويم . ولي تامي باز خواهش كرد 5 دقيقه اين دفعه قول مي­دهم .
مرد لبخند زد و باز قبول كرد . زن رو به مرد كرد و گفت : شما آدم خونسردي هستيد ولي فكر نمي­كنيد پسرتان با اين كارها لوس بشود ؟ مرد جواب داد دو سال پيش يك راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه­سواري زير گرفت و كشت . من هيچ­گاه براي سام وقت كافي نگذاشته بودم . و هميشه به خاطر اين موضوع غصه مي­خورم . ولي حالا تصميم گرفتم اين اشتباه را در مورد تامي تكرار نكنم . تامي فكر مي­كند كه 5 دقيقه بيش­تر براي بازي كردن وقت دارد ولي حقيقت آن است كه من 5 دقيقه بيشتر وقت مي­دهم تا بازي كردن و شادي او را ببينم . 5 دقيقه­اي كه ديگر هرگز نمي­توانم بودن در كنار سام ِ از دست رفته­ام را تجربه كنم .

بعضي وقتها  ما آدما قدر داشته­ها رو خيلي دير متوجه مي­شیم، 5  دقيقه ، 10 دقيقه ، و حتي يك روز در كنار عزيزان و خانوادمون ، مي­تونه به خاطره­اي فراموش نشدني تبديل بشه ،ما گاهي آنقدر خودمون رو درگير مسائل روزمره مي­كنيم كه واقعا ً وقت ، انرژي ، فكر و حتي حوصله براي خانواده و عزيزانمون نداريم، روزها و لحظاتي رو كه ممكنه ديگه امكان بازگردوندنش رو نداشته باشيم ، اين مسئله  ميان ما جوانا زياد به چشم مي­خوره، ضرر نمي­كنيد اگر براي يك روز شده دست مادر و پدرمون رو بگيريم و به تفريح ببريم، يك روز در كنار خانواده ، يك وعده غذا خوردن در طبيعت ، خوردن چاي كه روي آتيش درست شده باشه و هزار و يك كار لذت بخش ديگه...قدر عزيزانتون رو بدونيد ، هميشه مي­شه دوست پيدا كرد و با اونها خوش گذروند ، اما هميشه نعمت بزرگ يعني پدر و مادر و خواهر و برادر در كنار ما نيست، ممكنه روزي سايه عزيزانمون توي زندگي ما نباشهـ....

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390 ساعت 1:22 قبل از ظهر توسط natanail |


لحظه ی آخر

به هنگام حمله ی ناپلئون به روسیه دسته ای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از آن سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند ...یکی از فرماندهان به طور اتفاقی از سواران خود جدا می افتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را می گیرند و در خیابانهای پر پیچ و خم شهر به تعقیب او می پردازند .
فرمانده که جان خود را در خطر می بیند پا به فرار می گذارد و سر انجام در کوچه ای سراسیمه وارد یک دکان پوست فروشی می شود و با مشاهده ی پوست فروش ملتمسانه و با نفس های بریده بریده فریاد می زند : کمکم کن جانم را نجات بده . کجا می توانم پنهان شوم؟!
پوست فروش میگوید : زود باش بیا زیر این پوستینها و سپس روی فرمانده مقداری زیادی پوستین می ریزد ...

پوست فروش تازه از این کار فارغ شده بود که قزاقان روسی شتابان وارد دکان می شوند و فریاد زنان می پرسند : او کجاست ؟ ما دیدیم که او آمد تو!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390 ساعت 9:27 بعد از ظهر توسط natanail |


شرلوک هولمز

 روزي از روزها شرلوك هولمز(يكي از معروف ترين كاراگاهان دنيا )به همراه معاونش دكتر واتسون براي بررسي موضوعي راهي دهكده اي دور شدند .بعد از غروب افتاب آنها در نزديكي روستايي چادري برپا كردند وتا نيمه هاي شب نيز بيدار بودند .بعد از گذشت چند ساعت از نيمه شب  براي خواب به داخل چادر رفتند .در نيمه هاي شب شرلوك هولمز از خواب بيدار شد و در بالاي سر خود اسماني پر از ستاره را همراه با ماه درخشان شب 14 ديد .

او معاونش دكتر واتسون را از خواب بيدار كرد وبه او گفت در اسمان چه مي بيني:

اوگفت : اگر از لحاظ معنوي به ان نگاه كنيم خداوند تمام اين دنيا را افريده وصاحب تمام ان است ولي اگر از لحاظ علمي به ان نگاه كنيم الان برج  ثور درحال گذر از برج حمل است و مشتري ومريخ در يك راستا قرار گرفته اند پس الان 14 است وماه كامل است .

شرلوك هولمز بعد از چند دقيقه فكر كردن گفت : 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ساعت 2:32 قبل از ظهر توسط natanail |


محکوم به هر چیز...

ََسلام من عادت دارم همه نوشته هامو با سلام شروع کنم و این سلام حس قشنگی داره حس دوست داشتن ، دوست دارم بنویسم یه چیزایی توو ذهنمه اما نمیتونم پیادش کنم دوست دارم بنویسم اما نمیدونم از چی ،دوست دارم بحرفم اما نمیدونم در مورد چی...گفتم پست بزارم به قول دوستمون وبم رو از حال و هوای عید فطر دربیارم حالا از ماه رمضان به طرف درس و دانشگاه بریم بالاخره انتخاب واحدمون هم که تموم شد و بازم محکوم به پاس کردن یه سری درس عجیب غریب  هستیم که از اسماشون میشه به اون ذات منحوسشون پی برد همشون هم که ۳ واحدی..

بنام او که اگر حکم کند همه محکومیم

 زندگی حاصل غم خوردن نیست     

 زندگی تن به قضا دادن نیست

  زندگی جنبش جاری شدن است  

از سرآغاز حیات تا بدانجا که خدا می داند

شاید که بیاید شاید

من دست خالی آمدم ، دست من و دامان تو 
سرتا به پا درد و غمم، درد من و درمان تو 
  تو هر چه خوبی من بدم ، بیهوده بر هر در زدم 
  آخر به این در آمدم ،باشم کنار خوان تو 
  من از هر دررانده ام ، من رانده ی وامانده ام 
  یا خوانده یا نا خوانده ام ،اکنون منم مهمان تو 
  پای من از ره خسته شد، بال و پرم بشکسته شد 
  هر در به رویم بسته شد، جز درگه احسان تو 
 گفتم منم در می زنم ،گفتی به تو سر می زنم 
 من هم مکرر می زنم ،کو عهد و کو پیمان تو؟ 
سوی تو رو آورده ام، ای خم سبو آورده ام 
من آبرو آورده ام، کو لطف بی پایان تو؟ 
حال من گوشه نشین، با گوشه ی چشمی ببین 
  جز سایه ی پر مهرتان، جایی ندارم جان تو 
  من خدمتی ننموده ام، دانم بسی آلوده ام 
اما به عمری بوده ام، چون خار در بستان تو

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ساعت 8:47 قبل از ظهر توسط natanail |